خرید بک لینک
کرونا زندگی ما را به طرز عجیبی متحول کرده است؛ هر کار که می کنیم نمی توانیم نادیده بگیریمش. این روزها به راه حلهایی فکر می کنم که سختی با ماسک زندگی کردن را کم کند. به خصوص آن بخشی که پشت لبت به قدری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: پنجشنبه 8 آبان 1399 ساعت: 13:06

دیشب وقتی به خانه برگشتم بنیتا خانه ما بود. نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد. بدون هیچ شکایت و ناراحتی. معمولا مادرم را مجبور می کند با او بازی کند و وسطهای بازی هم گاهی بدخلقی می کند که چرا این کار رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 0:14

چند روز پیش داشتم با بنیتا بازی می کردم. کتاب حافظ رو آورد و ازم پرسید این چه کتابی ه. گفتم شعره. گفت خب بذار من بخونم. بعد کتابو باز کرد و یکی از شعرهایی که توی مهدکودک بهش یاد دادن رو با صدای خیلی مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 18:46

هوا سرد بود. من توی جاده یک سگ سرگردان و گرسنه دیدم و به او غذا دادم. داشتم می رفتم دنبال سارینا و دخترش. مادر مرا دنبالشان فرستاد. اما خب آدم در دوازده سالگی خیلی جدی دنبال کارهایی که به او سپرده اندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 18:46

اوضاع اقتصادی باعث شده بخش زیادی از مکالماتم با آدمهای دیگه درباره پول و آینده اقتصاد باشه. خیلی این شرایط رو دوست ندارم. یکی از اهدافم رو پولدار شدن قرار دادم؛ با وجودی که قبلترها بیشتر به خرج کردن پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 18:46

در این چند روز تعطیلات، سریالی کرهای دیدم به نام My id is Gangnam beauty . نه که توصیه کنم ببینید، چون برای خیلیها، حرفی برای گفتن نداشت و در یک فیلم دو ساعته هم میشد همه پیام این سریال را رساند. امادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 18:46

چند هفته پیش یک برنامه سه روزه به قله سبلان داشتم با همراهی دوستی صمیمی و گروهی تقریبا ناآشنا با قوانینی کاملا ناآشنا. هیچ اثری از قوانینی که من عادت کرده بودم که اغلب گروههای کوهنوردی را همراه با آنهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 18:46

چند روز پیش، حدود ظهر، با همکاران و معاون اداری مالی دانشکده جلسهای داشتیم و درباره نوع نگاه هیأت علمی به کارمندان و تبعیض بین این دو گروه صحبت کردیم (البته ایشان معتقد بودند که معدودی از هیأت علمی، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 18:46

توی رمانها معمولاً قهرمان قصه، منتظر کسی است که می آید. کسی که وجود دارد! که هر قدر هم که دیر کرده باشد، بالاخره می آید و آرزوی قهرمان قصه را با آمدنش برآورده می کند.توی زندگی های واقعی هم انگار همیشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 13:26

دهم مهرماه، یکی از دوستانم پیگیر شد که من چشمم را عمل لیزیک کرده ام و دکتر خوبی بوده و فردا می خواهم بروم پیشش. تو هم بیا چشمت را نشان بده. شاید نظر این دکتر با دکترهای قبلی فرق کند. گفتم باشد. ببینم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 13:26

1- چقدر خوب است گاهی ناگهان وسط یک روز بلند تابستانی که یک نفر با نهایت بیملاحظگی و در نهایت طلبکاری، برنامه عزیز تو را لغو کرده، و تو کلافه و بیحوصله شدهای، و هی با خودت فکر می کنی که می توانستم اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:45

مادربزرگ، 70 سال و اندی از عمرش می گذشت اما هنوز سرحال بود. به بقیه همسالانش که نگاه می کردی با خودت می گفتی چه خوب مانده. به خودش می رسد. کارهایش را خودش می کند، فرض که آشپزی اش دیگر به خوبی جوانی هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:45

1- تازگیها احساس می کنم بیشتر از هر وقت دیگری در تمام طول زندگیم به یک انسان مادی و سطحی تبدیل شده ام؛ همیشه قضاوت می کردم، درباره دخترهایی که همیشه آرایش داشتند، و البته آرایش ماهرانه و درباره جراحی های زیبایی و ژل ها و پروتزها و ... قضاوت می کردم. آنها را سطحی می دیدم و آدمهایی که دوستشان داشتند را سطحی پسند. خیلی سختم بود درکشان کنم. اما چند وقت است به خودم می گویم لطفا این ژست روشنفکری ات را کنار بگذار. ما همه آدمهای همین جامعه هستیم. به سبک زندگی این آدمها نگاه کن و ببین چه کسی خوشحال تر و خوشبخت تر است.من اشتباهی آمده ام. اینجا سادگی زیبا نیست. در واقع آدمهای ساده (بخوانید: دخترهای ساده، با صورتهای ساده و لباسهای ساده)، به طرز هولناکی نامریی هستند. وقتی خودم مجذوب این زیبایی های مصنوعی می شوم، دیگر از هیچ کس دیگر توقع بیشتری ندارم.ما در صحنه یک شوی بزرگ قرار گرفته ایم (سردمدارش شبکه های رنگارنگ ماهواره و سایتهای مختلف اینترنتی هستند) با یک عالمه عروسک باربی که همگی بینی های کوچک، پوست صاف و لبهای زیبای برجسته دارند ... با موهای خوشرنگ و لباسهای زیبا (از هنرپیشه ها و خواننده های هالیوودی بگیر تا همین دختران عابر زیبارو که انگار همین الان از خود آرایشگاه بیرون آمده اند). بعضیهایشان ده یا پانزده سال از من کوچکترند اما خوب می دانند چه می خواهند و خوب بلدند دلبری کنند... کاری که مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:32

هفته پیش به طور ناگهانی کشف کردم که زندگی، خیلی خیلی کوتاه تر از آن است که فکر می کنم. انگار کسی با سیلی مرا از خواب خوشی بیدار کرده بود و با چشمهای درشت – به درشتی چشمهای جغد – به من خیره شده بود. انگار به من گفته بود بلندشو. تمام شد. باید برویم. در سفرهای زیادی (یادم نمی آید چند سفر کوهنوردی) همنوردم بود. خیلی شبیه من نبود. گرچه تقریبا همسن بودیم. به نوعی همکار هم بودیم. همیشه فکر می کردم ابراز احساساتش اغراق آمیز است. همانطور که خیلیها درباره من این فکر را می کنند. با این حال، دختر خوبی بود. سازگار بود و مهربان. فرض کن که خیلی شبیه من نبود و در نتیجه دوست نزدیک من هم نبود. خیلی چیزها را درباره او نمی دانستم. مثلا نمی دانستم تنها زندگی می کرد. فکر کن که یک روز چهارشنبه، خسته از سرکار به خانه رفته، و تا چند روز، هیچ کس خبری از او نداشته. تمام این چند روز را تنها بوده... تنها مرده. وقتی دوستم خبر را به من داد، احساس آوارگی داشتم. انگار کسی، تا چند دقیقه پیش کنار تو نشسته بوده و ناگهان ناپدید شده است! دلم می خواست به کسی تسلیت بگویم، شاید که حالم بهتر می شد ... ولی خانواده اش آمده بودند و او را برده بودند تا در شهر خودش دفن کنند. در نتیجه تشییع جنازه ای در کار نبود، مراسم ختمی نبود، فقط یک بغض خیلی بزرگ بود و ما – همنوردانش – فقط همدیگر را داشتیم. به هم تسلیت گفتیم و در سکوت، به اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 9:25

صبحها برای رفتن به سرکار از خیابان اشرفی اصفهانی میگذرم و سر سازمان آب، سوار تاکسی میشوم. کمی قبلتر از ترمینال سازمان آب، نزدیک نانوایی، مینشیند. صبحها میبینمش و هیچ وقت هم بعدازظهرها ندیدهامش. البته هر روز هم نمیآید. نمیدانم آن روزهایی که نمیآید، جای دیگری میرود یا در خانه میماند. بعید میدانم خانه بماند. و معلوم است که به عنوان شغل این کار را میکند؛ سنتور میزند. البته کاملاً مبتدی است. مردی است حدود شصت سال یا بیشتر. مثل خیلیهای دیگر، میتواند چیزی بفروشد یا مثلا یک ضبط صوت بیاورد که فضای خالی نتها را برایش پر کند. حتی میتواند بساط نوحهخوانی راه بیاندازد با بلندگو و ...! (که واقعا حال مرا بد میکند. هر روز نوحه!؟) میتواند مثل خیلیهای دیگر وانمود کند که خوب میزند. با این حال ترجیح میدهد به همان شیوه مبتدی، تمرین کند. همان چهار پنج تا نت ساده. فکر میکنم حدود دو سالی هست که میبینمش. اوایل بین هر مضراب با مضراب بعد، یک ثانیه فاصله بود و همیشه هم یک آهنگ بسیار ساده را میزد. آهنگی که معنای باشکوهی برای من داشت: دیر نیست. دیر نیست. هرگز دیر نیست. شاید همیشه عمرش دلش میخواسته سنتور بزند. و بعدها که پولش میرسیده سنتور بخرد، به نظرش رسیده که خیلی دیر است. حتما اگر توی خانه هم میزده همه چپ چپ نگاه میکرده اند یا حوصله شان از نتهای تکراری او سر میرفته. یک روز با خودشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 9:25

صفحه بندی