زندگی در کنار کرونا - تاریخ: 1399/8/8 ساعت: 13:06
کرونا زندگی ما را به طرز عجیبی متحول کرده است؛ هر کار که می کنیم نمی توانیم نادیده بگیریمش. این روزها به راه حلهایی فکر می کنم که سختی با ماسک زندگی کردن را کم کند. به خصوص آن بخشی که پشت لبت به قدری
من حق دارم - تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 0:14
دیشب وقتی به خانه برگشتم بنیتا خانه ما بود. نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد. بدون هیچ شکایت و ناراحتی. معمولا مادرم را مجبور می کند با او بازی کند و وسطهای بازی هم گاهی بدخلقی می کند که چرا این کار ر
یعنی چه - تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 18:46
چند روز پیش داشتم با بنیتا بازی می کردم. کتاب حافظ رو آورد و ازم پرسید این چه کتابی ه. گفتم شعره. گفت خب بذار من بخونم. بعد کتابو باز کرد و یکی از شعرهایی که توی مهدکودک بهش یاد دادن رو با صدای خیلی م
سارینا - تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 18:46
هوا سرد بود. من توی جاده یک سگ سرگردان و گرسنه دیدم و به او غذا دادم. داشتم می رفتم دنبال سارینا و دخترش. مادر مرا دنبالشان فرستاد. اما خب آدم در دوازده سالگی خیلی جدی دنبال کارهایی که به او سپرده اند
خنکی و تابستان - تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 18:46
اوضاع اقتصادی باعث شده بخش زیادی از مکالماتم با آدمهای دیگه درباره پول و آینده اقتصاد باشه. خیلی این شرایط رو دوست ندارم. یکی از اهدافم رو پولدار شدن قرار دادم؛ با وجودی که قبلترها بیشتر به خرج کردن پ
بیهیچ نظری میپذیرمت؛ حتی اگر بخواهم از تو بگذرم - تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 18:46
در این چند روز تعطیلات، سریالی کرهای دیدم به نام My id is Gangnam beauty . نه که توصیه کنم ببینید، چون برای خیلیها، حرفی برای گفتن نداشت و در یک فیلم دو ساعته هم میشد همه پیام این سریال را رساند. ام
درد و درمان - تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 18:46
چند هفته پیش یک برنامه سه روزه به قله سبلان داشتم با همراهی دوستی صمیمی و گروهی تقریبا ناآشنا با قوانینی کاملا ناآشنا. هیچ اثری از قوانینی که من عادت کرده بودم که اغلب گروههای کوهنوردی را همراه با آنه
سکوت یا اعتراض - تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 18:46
چند روز پیش، حدود ظهر، با همکاران و معاون اداری مالی دانشکده جلسهای داشتیم و درباره نوع نگاه هیأت علمی به کارمندان و تبعیض بین این دو گروه صحبت کردیم (البته ایشان معتقد بودند که معدودی از هیأت علمی،
هپروت - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 13:26
توی رمانها معمولاً قهرمان قصه، منتظر کسی است که می آید. کسی که وجود دارد! که هر قدر هم که دیر کرده باشد، بالاخره می آید و آرزوی قهرمان قصه را با آمدنش برآورده می کند.توی زندگی های واقعی هم انگار همیشه
رنگ - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 13:26
دهم مهرماه، یکی از دوستانم پیگیر شد که من چشمم را عمل لیزیک کرده ام و دکتر خوبی بوده و فردا می خواهم بروم پیشش. تو هم بیا چشمت را نشان بده. شاید نظر این دکتر با دکترهای قبلی فرق کند. گفتم باشد. ببینم.
چند قدم بی نظیر - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:45
1- چقدر خوب است گاهی ناگهان وسط یک روز بلند تابستانی که یک نفر با نهایت بیملاحظگی و در نهایت طلبکاری، برنامه عزیز تو را لغو کرده، و تو کلافه و بیحوصله شدهای، و هی با خودت فکر می کنی که می توانستم ا
ناامیدی، آدم را می کشد - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:45
مادربزرگ، 70 سال و اندی از عمرش می گذشت اما هنوز سرحال بود. به بقیه همسالانش که نگاه می کردی با خودت می گفتی چه خوب مانده. به خودش می رسد. کارهایش را خودش می کند، فرض که آشپزی اش دیگر به خوبی جوانی ها
پ و ل - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:32
1- تازگیها احساس می کنم بیشتر از هر وقت دیگری در تمام طول زندگیم به یک انسان مادی و سطحی تبدیل شده ام؛ همیشه قضاوت می کردم، درباره دخترهایی که همیشه آرایش داشتند، و البته آرایش ماهرانه و درباره جراحی های زیبایی و ژل ها و پروتزها و ... قضاوت می کردم. آنها را سطحی می دیدم و آدمهایی که دوستشان داشتند ر...
life is short - تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 9:25
هفته پیش به طور ناگهانی کشف کردم که زندگی، خیلی خیلی کوتاه تر از آن است که فکر می کنم. انگار کسی با سیلی مرا از خواب خوشی بیدار کرده بود و با چشمهای درشت – به درشتی چشمهای جغد – به من خیره شده بود. انگار به من گفته بود بلندشو. تمام شد. باید برویم. در سفرهای زیادی (یادم نمی آید چند سفر کوهنوردی) همنو...
دیر نیست - تاریخ: 1396/10/21 ساعت: 9:25
صبحها برای رفتن به سرکار از خیابان اشرفی اصفهانی میگذرم و سر سازمان آب، سوار تاکسی میشوم. کمی قبلتر از ترمینال سازمان آب، نزدیک نانوایی، مینشیند. صبحها میبینمش و هیچ وقت هم بعدازظهرها ندیدهامش. البته هر روز هم نمیآید. نمیدانم آن روزهایی که نمیآید، جای دیگری میرود یا در خانه میماند. بعید میدانم خانه ...
بد زخم - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
1- دست بنیتا (خواهرزاده سه ساله ام) گیر کرده به سرسره توی اتاقش و زخم شده. خواهرم میگفت یک روز از اتاق بیرون دویده و دست زخمی و خونی اش را با خونسری به خواهرم نشان داده و گفته دستم زخم شده! خواهرم برایش چسب زخم زده. همین. اما با وجودی که هفته ها از زخم شدنش می گذرد، به هیچ وجه حاضر نیست از چسب زخم
آتش - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
این چند وقت، بعد از حادثه پلاسکو، دائم فکر می کردم آیا باید چیزی بنویسم؟ آیا ما باید نسبت به هر اتفاقی که اطرافمون می افته یک نظر کارشناسانه یا حداقل، همدردی و همدلی داشته باشیم؟ آیا وقتی میرم توی گروه های تلگرام که عضو هستم و می بینم که بدون استثنا همه شون دارن درباره این اتفاق حرف می زنن، خبر می
عشق زن - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
چند وقت پیش به طور اتفاقی شنیدم که یکی از دوستان (آقا) و میانسال به دوست دیگری (آقا) میگفت که نمیدانم آیا زنها هم ممکن است عشق را تجربه کنند یا نه، چون به قدری دنبال امنیت مالی و عاطفی هستند که عشق را با جستجوی این انواع از امنیت اشتباه میگیرند. مسلماً اولین عکس العملم در برابر شنیدن این جمله، ح
غبار روبی - تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 14:34
مدتهاست در این صفحه چیزی ننوشته ام. راستش گاهی فکر می کنم وبلاگ مثل اتاقی از خانه خود آدم است یا شاید قفسه ای از کتابخانه. می توانی مدتها به آن سر نزنی... انقدر که همه گوشه و کنارش را گرد و خاک بگیرد. انقدر که دیگر هیچ کس هم به آن سر نزند... انقدر که دیگر خودت هم دیگر به آن سر نزنی! حتی برای خواندن ...
چراغها را من خاموش می کنم - تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 14:33
این نوشته، به پیشنهاد یکی از دوستان عزیز، شرحی است بر داستان "چراغها را من خاموش می کنم" از زویا پیرزاد (چاپ 52). اگر داستان را نخوانده اید و قصد خواندنش را دارید، این نوشته را پس از اتمام کتاب بخوانید. داستان در شهرکی در آبادان می گذرد که از مجموعه خانه های سازمانی شرکت نفت است و قهرمانان داستان ار...

برچسب‌های مرتبط

غبار روبی | غبار روبی مساجد | غبار روبی حرم امام رضا | غبار روبی مزار شهدا | غبار روبی گلزار شهدا | غبار روبی ضریح امام رضا | غبار روبی چشم | غبار روبی امامزاده | غبار روبی حرم حضرت معصومه | غبار روبی حرم رضوی