خرید بک لینک

1- تازگیها احساس می کنم بیشتر از هر وقت دیگری در تمام طول زندگیم به یک انسان مادی و سطحی تبدیل شده ام؛ همیشه قضاوت می کردم، درباره دخترهایی که همیشه آرایش داشتند، و البته آرایش ماهرانه و درباره جراحی های زیبایی و ژل ها و پروتزها و ... قضاوت می کردم. آنها را سطحی می دیدم و آدمهایی که دوستشان داشتند را سطحی پسند. خیلی سختم بود درکشان کنم. اما چند وقت است به خودم می گویم لطفا این ژست روشنفکری ات را کنار بگذار. ما همه آدمهای همین جامعه هستیم. به سبک زندگی این آدمها نگاه کن و ببین چه کسی خوشحال تر و خوشبخت تر است.

من اشتباهی آمده ام. اینجا سادگی زیبا نیست. در واقع آدمهای ساده (بخوانید: دخترهای ساده، با صورتهای ساده و لباسهای ساده)، به طرز هولناکی نامریی هستند. وقتی خودم مجذوب این زیبایی های مصنوعی می شوم، دیگر از هیچ کس دیگر توقع بیشتری ندارم.

ما در صحنه یک شوی بزرگ قرار گرفته ایم (سردمدارش شبکه های رنگارنگ ماهواره و سایتهای مختلف اینترنتی هستند) با یک عالمه عروسک باربی که همگی بینی های کوچک، پوست صاف و لبهای زیبای برجسته دارند ... با موهای خوشرنگ و لباسهای زیبا (از هنرپیشه ها و خواننده های هالیوودی بگیر تا همین دختران عابر زیبارو که انگار همین الان از خود آرایشگاه بیرون آمده اند). بعضیهایشان ده یا پانزده سال از من کوچکترند اما خوب می دانند چه می خواهند و خوب بلدند دلبری کنند... کاری که من هنوز هم یاد نگرفته ام. خب، منصف باید بود. من خودم هم باشم چه کسی را انتخاب می کنم!؟

اعتراف می کنم که دیگر به هیچ وجه معتقد نیستم که این عروسکهای باربی، زیبا نیستند. دیگر به هیچ وجه ادعا نمی کنم که زیباییشان مصنوعی است. من آدمهای خوب معمولی را می بینم که مجذوب زیبایی این آدمها شده اند و از کنار من نامریی می گذرند. من فقط فکر می کنم که به جای مادرم نباشم که تا سالها از ادا و عشوه دخترهای هم نسل خودش منزجر بود و تا من به دبیرستان برسم، در حال گله و شکایت از زندگی خودش و حسرت خوردن به حال زندگی آنها بود. راستش دلم می خواهد به جایش عاقلانه و منطقی نگاه کنم و ... فکر کنم. و خوب فکر کنم.

راستش انگار سالهاست دارم فکر می کنم و به جایی نمی رسم. شاید باید کاری بکنم...

2- تازگیها مسئولیت کوچک دیگری هم علاوه بر کارم به عهده گرفتم (تقریبا شش ماه است) – که مربوط به سازمان دیگری می شد که با ما همکاری می کرد - و بنا شد هر دو ماه، مبلغی هم بگیرم. کاری که برای من توصیف شد شامل تایپ پنج شش تا نامه و گرفتن مثلا هفت هشت امضا در ماه بود. اما وقتی کار شروع شد، ناگهان وسعت پیدا کرد و من هر بار که سوال کردم: آیا این بخش اضافه شده، حق الزحمه اضافه ای هم دارد یا نه، گفتند که خیر، این جزو همان کار است! و من هی صبوری کردم و صبوری کردم. و بعد دیدم این مجموعه جدید، کلاسهایی برای آدمهایی برگزار می کند که "حداقل" مبلغی که یک نفرشان پرداخت می کند، اقلا شش برابر مبلغی است که هر دو ماه یکبار و آن هم البته با دو ماه تاخیر به من پرداخت می شود.

اینجا بود که ناگهان احساس کردم دارم برای میلیاردری کار می کنم که دلش نمی خواهد به من پولی پرداخت کند! و حقیقت این است آن حداقل مبلغ، دو برابر مبلغی هم بود که به رئیس من (رابط میان سازمان ما و آن سازمان) پرداخت می کرد. یک روز یکی از اساتیدی که با ما همکاری می کرد با من با حداقل احترامی که تمام این سالها دیده بودم رفتار کرد تا به من ثابت کند که وظیفه ای که به عهده اوست، در واقع به عهده من است! (به جای اینکه با رئیسم صحبت کند) و من فقط مجبور شدم سکوت کنم و به صدای ظلم گوش بدهم... ظلمی که همه ما را در بر می گرفت. همه احساس می کردند این مجموعه جدید در حق آنها ظلم می کند. قصه این بود که چون مجموعه، تازه بود، دائم کارهای جدید اختراع می کرد و شرایط کار هم از اول برای همه مشخص نبود. ناگهان آن استاد گفت که دیگر با همکاری نخواهد کرد... و من هم احساس کردم پس من چرا دارم همکاری می کنم!؟ اینجا بود که احساس کردم فقط و فقط می خواهم برای پول کار می کنم و هیچ ابایی هم ندارم که به آن اعتراف کنم. طوری که خیلی خیلی ناراحت به رئیس مربوط گفتم که دیگر نمی توانم ادامه بدهم. (و بعد او هم گفت که راستش من هم دیگر نمی توانم! و البته حرفهایی هم زد درباره آدمهایی که معرفتی کار می کنند و ...).

ماجرا را برای دوستم توضیح دادم. دوستم می گفت خیلی از آدمها معرفتی کار می کنند نه به خاطر پول. بعدها طرف مقابل هم معرفتی برای آنها کارهایی می کند. ولی اگر برای پول کار کنی، و یک زمانی نیاز داشته باشی که کسی برای تو معرفتی کار کند، بی جواب می مانی.

جواب من این بود: برای کسی که به آن احتیاج دارد، و کسی که در حق من معرفت به خرج داده، حتما معرفتی هم کار می کنم. ولی قصه این سازمان جدید (که سازمانی بس پولدار است که برای هیچ کدام از کارمندانش خرج نمی کند)، قصه میلیاردر خسیسی است که دائم دارد برای من کار می تراشد و پول نمی دهد. اگر انگیزه ساخته شدنش و برگزاری کلاسهایش، انگیزه ای متعالی است، من نه آن را می دانم و نه می فهمم. و حالا که آرمان او را نمی فهمم، برای آن سینه هم نمی زنم، لطف هم نمی کنم، معرفتی هم کار نمی کنم. من با این میلیاردر، فقط برای پول کار می کنم. اما حالا کار کوچک، تبدیل به کار بزرگ و وقت گیری شده به اضافه توقعات آدمهای دیگر و انجام مسئولیتهای اعضای دیگر این مجموعه و بعد استرسها (اگر کار انجام نشود چه) و بعد بی احترامی ها و بعد دیر حقوق گرفتن ها و بعد گرفته شدن وقت کار اصلی من و در نهایت... همه به اینجا می رسد که نه! نمی ارزد.

اصلا من یک آدم مادی و سطحی هستم که فقط برای پول کار می کند و هیچ ابایی از اعتراف به آن ندارد.

و اگر بعضی آدمها (مثل روسای قبلی من) که ادعای اخلاق و معنویت و معرفت و ... دارند، بشنوند که من بدون کوچکترین نگرانی ای، اعتراف کرده ام که آدم پول دوستی هستم، عین خیالم هم نیست. من همینم. یک آدم مادی که پول لازم دارد و برای میلیاردرهایی که وانمود می کنند پول ندارند، مجانی کار نمی کند.

برچسب: نویسنده: نیما صالحی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:32

صفحه بندی